
امشب تو نیستی نه در دنیای واقعی من
و نه در دنیای مجازی من
اما در خیالم پرسه می زنی گه گاهی میخندی
گاه به من چشمک می زنی و باز میخندی همان خنده جاودان و همیشگی
حیف همه اش در خیال است
طاقت ماندن در خانه را بدون تو در این روز ندارم
لباس هایم را می پوشم.
همان هایی که بعد از رفتن تو ناخواسته همه مشکی شدند.
کوله پشتی ام را بر می دارم و از در این خانه که بی تو ویرانه شد بیرون می زنم.
نمی دانم در پس این کوچه های یخ زده که همه بوی مرگ و قبرستان میدهند
پی چه می گردم ؟؟ دنبال چه کسی؟؟ نمی دانم...
فقط میروم ....
نور مهتاب بر روی شانه هایم می نشیند
همان شانه هایی که قبل از رفتنت حتی آن شب لعنتی آخر خانه همیشگی اشک هایت بود
در سیاهی شب گم می شوم.
تنها چیزی که از من در این تاریکی باقی است سفیدی و بی رنگی چهره ام است
صدای قدم های بی هدفم را می شمارم
160 قدم از رویاهایت دور شده ام
شاید این پیاده رو انتهایش خانه ی ماه باشد
شاید انتهای این زمین های یخ زده راهی باشد به روشنی ماه
ولی میدانم هیچ کدام به تو نمی رسند.
ای برتر از خیال من . . .
_____________________________________
پ.ن : این نوشته رو تقدیم میکنم به یکی از دوست های قدیمی و خوبم
امیدوارم هر جا که هست موفق باشه....
+
تاريخ پنج شنبه 16 شهريور 1391برچسب:,ساعت 4:41 نويسنده shay rad
|